قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

 

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

 

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

 

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم . . .

 

.

 

.

 

.

 

هنوز هم دلم تنگ می شود

 

برای محض حرف زدنت

 

و برای تکیه کلامهایت

 

که نمی دانستی

 

فقط کلام تو نبود

 

من هم به آنها

 

تکیه داده بودم . . .

 

.

 

.

 

.

 

اولم خنده، ز بی‌دردی بود

 

آخرم، گریه ز بی‌درمانی . . .

 

.

 

.

 

.

 

در سایه دلشکستگی پیر شدم

 

غم خوردم و با غمت نمک گیر شدم

 

تا امدم اشنای قلبت باشم

 

گفتی که من از غریبه ها سیر شدم . . .

 

.

 

.

 

.

 

یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

 

یک سمت جهان به قتل من آماده!

 

می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

 

در دست دو بچّه ی شرور افتاده . . .

 

.

 

.

 

.

 

دیگر نه دلم شوق تماشا دارد

 

نه پنجره ای به سمت فردا دارد

 

تنهایی دیگری برو پیدا کن

 

این غار برای یک نفر جا دارد . . .

 

.

 

.

 

.

 

صرف فعل “دوست داشتن” بسیار سخت است:

 

گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست

 

حالش کاملاً اخباری ست

 

آینده اش هم شرطی . . .

 

.